این روزهای من و یسنا
سلام بر یسنایی عزیز دل مادر
دخترک نازم شب زنده دارم، روزها تخت میخوابی و فقط برای شیرت بیدار میشی اما شب بیداری،الان هم بیداری و نمیدونم بذاری این پست رو بذارم یا نه،خداروشکر مشکل زردی ات بهتر شده ، مامانی جون نمیدونم چرا همش دلواپست هستم مثلا نگران سرماخوردنتم، یا اینکه وقتی خوابی دایم میام بهت سر میزنم،البته دارم روز به روز بهتر میشم اولا نگران بودم باهات تنها بمونم و نتونم از پس کارات برام، اما چند روزی هست که عزیزجونی ما رو تنها گذاشته، اما هنوز کامل تنها نموندیم و وقتهایی که باباجون سرکاره عمه جونیت میاد پیشمون،به بیخوابی هام هم عادت کردم، شبهای اول خیلی سختم بود.خلاصه اینکه کم کم دارم یاد میگیرم مامان شم،دوست دارم زودتر بزرگ بشی و بتونیم باهم بریم بیرون، آخه الان خیلی کوچولویی و بیرون هم سرده......
روز به روز عاشق تر میشم اینم بگم باباجونی خیلی دوستت داره از سرکار چند بار زنگ میزنه و حال یسنایی رو میپرسه، زندگی مون با اومدنت رنگ و بوی خاصی گرفته
ان شالله همه منتظرا این روزها رو تجربه کنن.............
پ ن: فکر کنم دوستان هم مثل من این روزها سرشون شلوغه،همیشه آروزی بهترین ها رو براتون دارم دوستان گلم،شرمنده که کمتر بهتون سرمیزنم


این روزهای من و یسنا 

